سپاس خدای را که سکوت زندگیم را شکست
سه ماهگی

دخترم نورا این عکسای سه ماهگیته که حسابی شیرین شدی
با اون لبخندای ملیح ودوست داشتنیت
4 ماهگی
عیدت مبارک نورای من
این اولین عید مامان تو وبابا ..خدایا بزرگترین عیدی زندگیم رو به من وباباش ببخش...
آمین یا رب العالمین

ا

اولین روزای عید 93 خونه عزیز جون؛شمال ؛مرزن آباد
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود ومن کلی لباس تنت میکردم که سرما نخوری این اولین مسافرتت به شمال بود فامیل بابا از دیدنت خیلی ذوق کردن خصوصا ننه پروین
کلی عیدی گرقتی از عمه وعموهات یه گوسفند هم ذبح کردیم برا سلامتیت ؛زن عمو شمسی هم یه لب کباب خوشمزه درست کردوهمه فامیل حسابی کیف کردن




از چهار ماهگی تو ماشین روی صندلی خودت مینشستی و همونجا با خودت بازی میکردی یامیخوابیدی( واقعا بهترین وسیله برا سفر کردن)

مدتهاست که میخوام بیام مطلب بنویسم ولی اونقدر حرف وسخن درمورد تو عزیز دلم هست که نمیدونم چی بنویسم واز کجا شروع کنم از روزای سختی و انتظار نمینویسم که مثنوی ده من کاغذه ولی از روزای که قرار بود متولد بشی و دل من وبابایی و یه جماعتی رو شاد کنی می نویسم؛از بابای صبور ومهربونت که 9 ماه تمام پرستاریمو کرد و نذاشت آب تو دلم تکون بخوره صبحها قبل از اینکه بره سره کار صبحانه و میوه ساعت 10نهارم رو از شب قبل آماده کرده بودرا برام میگذاشت حالا دیگه شستشو و رفت وروب و دنبال دوا درمونو وبیمه بماند .خیلی زحمت من وتو رو کشید که تو بمونی وبرامون شادی بیاری. ازت تشکر میکنم همسر عزیز وبابای مهربون 
،از مادر بزرگت که با وجود سن بالا؛پا درد دایم ومزمن سختی راه طولانی سفر رو به جون خرید وبابابزرگ رو میسپرد به خاله ها و دایی مهربونت که انشاله همیشه صحیح وسالم باشه تا از من مراقبت کنه ؛مامان دوست داشتنیم از شما هم سپاسگزارم امیدوارم روزی بتونم گوشه ای از زحماتت رو جبران کنم
که هر چه دارم از دعای توست مادر


سپاس خدای را که سکوت زندگیم را شکست 

